حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

حجامت کردن!!!

سلام دختر نازم    از موقعی که به دنیا اومدی بابا گیر داده بود که ببریمت حجامت ولی من هر بار مانع میشدم. تا الان که دیگه تصمیمش جدی شده بود  روز پنجشنبه اول خرداد شما رو برد حجامت. ولی من نبودم وقتی   برگشتی خیلی  خوشحال بودی وگفتی مامانی پشتم اوف شده!!! ولی بعدش بابا تعریف کرد که موقع حجامت خیلی گریه کردی .   بمیرم الهی عزیزم  اشکاتو نبینم.   امیدوارم با این کار بدنت مقاوم تر بشه و اینقدر زود به زود مریض نشی. همش به پهلو می خوابی و موقع  تعویض پوشک خیلی اذیتم می کنی.   همش لباستو میزنی با...
4 خرداد 1393

مخملک

  قربونت برم نفس طلا که مریض شدی. زندگی من....دخترم     از شنبه نهم عید شما حالت های سرماخوردگی پیدا کردی. تب زیاد و سرفه های شدید... دو روز اول خیلی جدی نگرفتم و گفتم با داروهای گیاهی خوب میشی. بردمت عطاری یه عرق و یه قطره و یه پودر مخصوص بهت داد.. گفت خیلی کم خونی داری برای کم خونیت هم آب زرشک و آب آلبالو و شیره ی انگور داد.. برای یبوستت هم بهش گفتم که یه معجون داد... داروهای سرماخوردگیت که دادم سرفه هات کمتر شده بود.. فعلا داروی یبوست و کم خونی رو شروع نکردم... حس میکردم خارش داری و دور گردنت هم چند تا دونه های قرمز زده بود. تبت هم به هیچ طریقی پایین نمیومد... د...
20 فروردين 1393

چشم حسودان کور...

      حدیثه ساداتم   عزیز دلم بازم مریض شدی.   یعنی همون سرما خوردگیت که قبلا تو چند تا پست قبل هم برات نوشته بودم هنوز ادامه دارد.     وااااااای مامانی هر چی بگم کم گفتم که چه روزای سختی داریم... از بچگی یه وقتایی یبوست داشتی و مشکل ساز بود ولی با یه قاشق روغن زیتون یا شربت انجیر خوب می شدی ولی از وقتی شیرت رو گرفتم دیگه کارت از اینا گذشته و خیلی اذیت میشی.     روز یکشنبه هفدهم آذر بردمت دکتر ایرانی خواه فوق تخصص گوارش.. آقای دکتر تا یه دست رو دلت زد فهمید اوضاع از چه حاله و کلی منو دعوا کرد که چرا زودتر دکتر نبردمت. خلاصه توی مطب ...
26 آذر 1392

یه روز پر دغدغه!!

      سلام دختر قشنگم   اول از همه یه خبر خوب بدم که دوم آذر یعنی دیشب تخت و کمد سیسمونیت رو آوردن. جهت اطلاع دوستان میگم ما چون مستاجر بودیم و جا نداشتیم تخت و کمد بچه رو نخریدیم و الان که خونه رو عوض کردیم خریدیم. البته بازم خونه اجاره ای هستیم ولی این دفعه خونمون بزرگه. دیشب مزاحم آقا مصطفی اینا شدیم اومدن کمک تا تو اتاق بچینیم. خوب بگذریم. آخرشب که شد شما سرفه های شدیدت شروع شد یه هفته ای میشد که کمی سرفه میکردی ولی نه به این شدت منم جدی نگرفته بودم و یه وقتایی داروی گیاهی بهت میدادم. ولی دیشب تا صبح اصلا نخوابیدی. از شدت سرفه زیاد استفراغ می کردی و اصلا نمیتونستی بخوابی. همین جو...
3 آذر 1392

بازم مریض شدی

  عشق و علاقه و احساس قشنگترین چیزیه که خدا آفریده. حس غیر قابل توصیفی هست وقتی دخترت با اون دستای کوچیک و نازش بغلت میکنه و با اون لبهای کوچولوش یه بوست میکنه تمام وجودت سرشار از عشق میشه.   نفسم شنبه سی ام شهریور از صبح هر ده دقیقه یه بار استفراغ میکردی هیچی نمیتونستی بخوری و خیلی گریه میکردی. من طاقت گریه هاتو و اذیت شدنتو نداشتم زود به بابایی زنگ زدم و بابا اومد خونه. از بعدازظهر اسهال هم گرفتی و کم کم داشتی تب میکردی و اصلا هیچی نمیتونستی بخوری و خیلی تشنت میشد. قربون اون زبون شیرینت بشم وقتی آب میخواستی میگفتی با... به آب میگی با.... یکشنبه صبح با بابایی بردیمت دکتر دانشمند. تو همین یک...
9 مهر 1392

واکسن هجده ماهگی

عزیز دلم   شنبه پنجم مرداد با بابایی رفتیم مرکز بهداشت شماره 3 اردکان واکسن 18 ماهگید رو بزنیم. من خیلی ترسیده بودم. اول بردمت قد و وزنت رو گرفت  بعد رفتیم یه اتاق دیگه که واکسنت رو بزنم. من که دیگه نتونستم طاقت بیارم از اتاق اومدم بیرون و بابایی اومد بگیرتت. عزیز خوشکلم صدای گریتو میشنیدم  و خودم همراه تو گریه میکردم و برات صلوات میخوندم. آخه همه با حرفاشون منو از این واکسن خیلی ترسونده بودن. بعد از چند دقیقه رفتم تو اتاق بغل بابایی داشتی گریه میکردی زود بغلت کردم و آوردمت بیرون تا آروم بشی. صورتت خیس شده بود.. قربون اون اشکات برم. یه واکسن به پات و یه واکسن هم به دستت زده بود با قطره که به...
20 مرداد 1392

مراسم دندان درآوردن

دختر قشنگم     دو روز بعد از تولدت یه روز صبح با بابایی رفتیم مرکز بهداشت واکسن یک سالگیت رو زدم اذیت نکردی و حتی تب هم نکردی چون فقط یه واکسن کوچولو زد تو دستت. نهم بهمن دو روزه رفتیم اردکان سر زدیم و برگشتیم قم چون بابایی کلاس داشت. وقتی میخوای دندون در بیاری یه هفته مریض میشی و خیلی اذیت میکنی. حرف نمیزنی و مدام بهونه میگیری. اسهال و استفراغ و تب شدید این سه تا همیشه باهم میگیری و منو از دادن هر نوع دارویی محروم میکنی. از بیستم بهمن تا بیست و هشتم اوج شدید بیمارید بود ولی از روزای بعدش کم کم بهتر شدی. ولی با این حالی که داشتی بیست و دوم بهمن گذاشتمد تو کالسکه و با بابایی رفتیم راه...
3 اسفند 1391
1